Lilypie Second Birthday tickers Daisypath Anniversary tickers ترنم زندگی

قالب وبلاگ
ترنم زندگی
 

سلام پسر گلم

اقا پرهام مامان خیلی وقته که نتونستم وبلاگت رو اپ کنم الان که تصمیم گرفتم این کار رو انجام بدم تو 4 دی ماه وارد 22 ماهگی شدی .نوشتن درباره تو و کارهات خیلی کار سختیه چون واقعا بعضی وقتها یه کاری انجام میدی که ادم نمیدونه چی باید بنویسه .باید بگم که شما همچنان داری به سرعت بزرگ میشی و روز به روز به شیطونی هات اضافه میشه .شیطونی هایی که گاهی اوقات همه رو به خنده میندازه قهقههو گاهی اوقات خرابکاری های بزرگی به بار میاره آخ.

همه عاشق تو هستن و کلی ازت تعریف میکنن .تا تو رو میبینن میگن وااااااااااااااای چه پسر اقایی چقدر مظلومه و.........خجالت کلی تعاریف دیگه .البته باید اضافه کنم که شما برای مردم مظلوم نمایی میکنی و هر جا که میریم مثل یه پسر اقا بغل مامان میشینی و اما توی خونه زمین و زمان رو بهم میدوزی. خدا اون لحظه رو نیاره که سوزنت روی چیزی گیر کنه انقدر اون کلمه رو تکرار میکنی که ادم روانی میشهکلافه . عاشق رقصیدنی و دوست داری مدام برات به قول خودت نانا بذارن . یه اخلاق خوب و جالبی که داری اینه که هر کاری رو بخوای بکنی اول اجازه میگیری و وقتی بهت اجازه داده شد با گفتن چشم اون کار رو انجام میدی. جدیداً دستت به دستگیره در میرسه و به محض شنیدن صدای زنگ میری تا خودت در رو باز کنی .یه جورایی عاشق کار کردنی اخه توی همه کاری باید دخالتی داشته باشی .مثلا موقع غذا پختن باید یه قاشق هم دست شما باشه تا غذا رو هم بزنی یا اینکه موقع جارو زدن و گردگیری کردن حتما باید یه دستمال بهت بدم و با هزاااااااااااااار مصیبت جارو برقی رو تا شما هم برای مامان کاری کرده باشی .الهیییییییییییییییی قربون پسر گلم برم من . جدیدا از چند تا CD خوشت اومده که مدااااااام باید به اونها گوش بدی .یعنی کار شبانه روز ما شده گوش کردن به اهنگ های مورد علاقه تو  از صبح که بلند میشی تا موقعی که بخوای بخوابی باید اونا رو گوش کنی Visionner l'image.باید بگم که از دکتر رفتن متنفری و هر دفعه که برای چکاب ماهانه می بریمت مطب رو روی سرت میذاری و از اول تا موقعی که بیایم بیرون گریه میکنی گریه.

 

از اخرین باری که برات نوشتم تا امروز یه سری کلمه یاد گرفتی که سعی میکنم اینجا همه رو برات بنویسم

اولین کلمه ای رو که خیلی خوب یاد گرفتی گفتی اسم بابات بود که صداش میکنی عباس .

خب باید بگم که به من میگی مامان و بابا رو همیشه به اسمش صدا میکنی .چه کنیم دیگه اینم کارای شما گل پسریه  .به هر دو تا پدر بزرگ ها میگی بابایی و به مامان بزرگ ها میگی مامانا. هنوز نمیتونی بگی خاله به خاطر همین تقریبا اسمش رو میگی و صداش میکنی معی یعنی سمی مخفف سمیرا و عمه رو کامل میگی . تعجب

 باید اضافه کنم که خیلی از چیزها رو که بلد نیستی صداشون رو در میاری

کلمات دیگه ای که میگی :

بدو برو- بیــــــــــا- ماه ماهی - موز-( نَعنَس = نترس  ) ( نَعنُن=نکن)  ( بعید= وحید)  ( پاتی= پاستیل) (بیچس=چیپس)  ( انور= انگور)  ( توتو= تخم مرغ )  ( نیش= نیست )  ( ائو شو= تموم شد)

(تایی= چایی)   (دار دین دین= نارنگی)  (انا=انار)  (گند =قند)  (مُغ =مرغ) 

(دوشت =گوشت)  (تایی= چایی)  (دیش =تفنگ)  (بیچ= پیچ گوشتی)  (تَش =چَشم) البته باید بگم که تَش به زبون شما یه معنی دیگه هم داره که میشه کفش .بستگی داره این کلمه رو کجا به کار ببری

 (تِش =چِشم) (معو= گربه) (پیس=عطر و اسپری) ( باجو=بادمجان)  (دِ دو= گردو ) (پعی = پنیر ) و در اخر هرچیزی رو که از دستت قائم میکنیم میگی بئووویعنی لولو برد. هر وقتم که میخوای بغلت کنیم میگی : اپیچبغل

 

Visionner l'image

عشق جارو برقی

Visionner l'image

 اینم از مدل شیر خوردن پرهام .حتما باید دو تا شیشه دستش باشه و پاهاش رو

روی هم بگردونه

Visionner l'image

عاشق پوست کندن تخم مرغه

Visionner l'image

اگر بهش رو بدی دوست داری شبانه روز توی اب باشه

Visionner l'image

Visionner l'image

[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ سمیه ]

پرهام کوچولوی ما این پسر بلا امروز وارد 17 ماهگی شد .

روزها داره میگذره و این پسر کوچولوی ما داره بزرگ میشه و من اصلا باورم نمیشه که این پسری که داره الان اینجوری جلوی چشمام این ور و اون ور میره و برای خودش بازیگوشی میکنه همون کوچولویی که تا چند ماه پیش انتظار راه رفتنش رو میکشیدم

خیلی بازیگوش و بلا شده دوست داره از همه چیز سر در بیاره .باید بگم که خیلی باهوشه و خوب معنا و مفهوم همه چیز رو میفهمه

با اینکه هنوز نمیتونه خیلی حرف بزنه اما با اشاره و کلمات نامفهوم منظور خودش رو میرسونه .

تقریبا به این وضع حرف و اشاره عادت کردم و میفهمم که چی میخواد برای خودم شدم یه پا دیکشنری ...

خب باید بگم که چند روز پیش اقا پرهام رو بردیم شمال تا برای اولین بار دریا رو ببینه .اولش که این گل پسر ترسو خیلی از اب ترسید و نق نق کرد اما وقتی رفت توی اب و کلی برای خودش شلپ شولوپ راه انداخت از دریا خوشش اومد به حدی که دیگه نمیخواست از اب بیاد بیرون .خیلی جالب بود وقتی که میخواست غد بازی در بیاره و تنها بره لب اب دست ما رو ول کرد و رفت سمت دریا همین که اولین موج اومد سمتش چنان در رفت که انگار لولو خرخره داره میاد سمتش .کلی خندیدیم و از این صحنه های جالب فیلم گرفتیم .

همون طور که گفتم پرهام هنوز خیلی حرف نمیزنه اما بعضی کلماتی که توی این مدت یاد گرفته :

میس : ماست              اوت  : توپ                   ابخ: برق

اگ  : هر وقت که میخواد بذارمش توی تختش این کلمه رو میگه                           

 گول: گل                           نون : نان  ( این دو تا کلمه رو با لبهای کاملا غنچه میگه و قیافش کلی خنده دار میشه )

اپیش : یعنی که بادکنک باد کن (فوت کردن)                             مس  : مرسی                         اچش : چشم

اخ : یخ                       بخ : بستنی یخی       اَاووو: اَلو (تلفن)

در ضمن عاشق اهنگ بری باخه  و هر وقت که میخواد شروع میکنه پشت سر هم میگه :  بَیی بَیی

وقتی میخواد بفهمونه که دلش میخواد تاب سوار بشه هی شکمش رو میده جلو و باسنش رو میده عقب .تند و تند این کار رو انجام میده .خیلیییییییییییی خنده داره

خب اینم از کار ها و حرفهای این نیم وجبی .

پسر گل مامان  من و بابایی عاشقتیم ...

 پرهام ماستی عاشق این کثیف کاریهاست

Visionner l'image

اینم یه هندونه خوش خنده

Visionner l'image

خیلی از ماسه های لب دریا بدش میومد و چندشش میشد.بعد از این عکس کلی نق زد تا بشورمش و تمیز بشه

Visionner l'image

 

Visionner l'image

[ سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠٧ ‎ب.ظ ] [ سمیه ]

گل پسرم سیزده ماهه شد .همه چیز داره زود میگذره و ماهها مثل  برق پشت هم میاد و عشق مامان بزرگ و بزرگتر میشه

واقعا باور نکردنیه که پارسال این موقع این کوچولوی مامانی چقدری بود و الان چقدری شده وچه کارهایی که نمیکنه

پرهام من اواخر سیزده ماهگی اولین قدمها رو شروع کرد و الان خیلی راحتتر و بدون کمک راه میره چند روزی هم هست که یاد گرفته خودش از روی زمین بلند بشه و راه بره که کلی هم برای این کارش ذوق میکنه و برای خودش دست میزنه .واااااااااااااااااااااای وقتی که راه میره چقدر با نمک و خوردنیه .من و عباس که کلی ذوق میکنیم وقتی قدم برمیداره و میاد سمتمون.مثل پنگوئن راه میره و تاپ و تاپ میخوره زمین

خیلی خیـــــــــــــــلی شیرین و دوست داشتنی شده . هنوز حرف خاصی نمیزنه ولی بعضی چیزا رو خوب بلده

چیزایی که پرهام خان میگه

کلاغ میگه :قاااااااااقاااااااااااااااا

جوجو : دیک دیک

هاپو:هَپ هَپـــــ

ببعی : بَ بَ بَ بَ بَ

   

خیلی اینا رو بامزه میگه و کلی هم ذوق میکنه .تا بهش میگی ماهی کو زبونش رو یک متر میاره بیرون و مثلا ماهیش رو نشون میده ..

عاشق خنده ها و لوس بازیاشم .

نمکدون مامان دوســــــــــــــــت دارم نفسیییییییییییییی

         

از خدا می خوام که این نعمت شیرین و دوست داشتنی رو که البته مثل زلزله همه زندگی ادم رو کنفیکون میکنه به همه عطا کنه









اینم از مدل خوابهای پرهام خان

Visionner l'image

پرهام با جذبه

Visionner l'image

اینم از جازیست ما اقااااااااا پرهااااااام

Visionner l'image

[ شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ سمیه ]

چهارم فروردین 1390 گذشت و پرهام خان شیطون و با نمک ما تک دردانه  زندگی ما یک ساله شد .

تولدت مبارک عزیز مامانی ...

اصلا باورم نمیشه یک سال گذشت با تمام تلخی ها و شیرینی هاش با تمام روزهای خوب و بدش .یک سال مثل برق و باد گذشت و پرهام من هر روز رو با یه کار جدید طی کرد و خنده رو روی لبهای ما اورد .

اصلا نمیتونم باور کنم که یک سال به این سرعت گذشت و من تولد یک سالگیش رو جشن گرفتم .

یادش بخیر پارسال چه شور و شوقی داشتم که من و پرهام زود از هم جدا بشیم و بتونم صورت مثل ماهش رو ببینم ...

اماااا نمی دونستم که اون روز خیلـــــــــی خیلـــــی زیبا قراره برام بشه یه خاطره تلخ فراموش نشدنی ..من و پرهام ساعت 12:15 از هم جدا شدیم اما من نتونستم مثل خیلی از مادرهای مهربون همون ساعت پسرکم رو ببنم و بغل کنم . پرهام به خاطر تشکیل نشدن یه قسمتی از ریه اش توی بخش NICU بستری شد و نتونستم تا چند روز ببینمش

پارسال روزهای بدی رو طی می کردم ساعتهایی که هزار بار ارزوی مرگ می کردم  اما الان خیلی خوشحالم و خدا رو شکر می کنم که پسر گلم صحیح و سالم با کلی شیطنت های با مزه داره روز به روز بزرگتر میشه و زندگی رو برای من و عباس شیرین تر از عسل میکنه .

دلم برای تمام روزهای گذشته توی این یک سال تنگ شده .روزی که اولین لبخند رو زد ، روزی که شروع کرد به غلتیدن ،اولین دندون هایی که در اورد ،اولین روزی که سینه خیز رفت ، اولین کلماتی که به زبون اورد مثل د د  م م  ب ب  اپ، اون روزی که چهار دست و پا رفتن رو یاد گرفت و .................هزاااااااااااار تا کار شیرین دیگه .

همه این روزها گذشت و گذشت تا من چهارم فروردین اولین بهار زندگیش رو توی فصل بهار و ایام عید جشن گرفتم .

خب از اونجایی که اقا پرهام ما خیلی عزیز و دوست داشتنیه سه بار براش تولد گرفتیم
  .هر دفعه یه سری دور هم جمع شدیم و یه تولد کوچولو براش گرفتیم و اقا پرهام ما هم با دیدن شمع های روشن و بادکنک کلی ذوق می کرد . تا اونجایی که تا  موقع عکس گرفتن نمی ذاشت یه دونه بادکنک روی دیوار بمونه و همه رو با اون دندون های تیزش می ترکوند  .

در کل باید بگم که تو هر سه تا جشن تولد بهمون خیلی خوش گذشت و پرهام خان هم کلی حال کرد

اینم چند تا از عکسهای تولدش ...

Visionner l'image

 

 

Visionner l'image

Visionner l'image

[ سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سمیه ]

بالاخره پرهام من اواخر ماهگی شروع کرد به چهار دست و پا راه رفتن

وااااااااااااای که چقدر بامزه راه میره .موقعی که می خواد تند تند بره سمت چیزی خنده دارهههههههههه.خیلی حواسش به خودش هست اگر جایی که داره میره بدونه به پاهاش ممکنه فشار بیاد مثلا روی سرامیک اون یه تکه رو سینه خیز میره .....

اصلا نمیتونم باور کنم که یه ماه دیگه تولدشه .

روز ها برام خیلی زود گذشت زودتر از اون  چیزی که فکرش رو میکردم .

پسرک من داره بزرگ میشه و من  هر روز بیشتر از روز قبل دوستش دارم .

از وقتی که یاد گرفته دستش رو بگیره به هر جا و بلند بشه کار منم هزااااااااااار برابر شده تمام مدت باید از یه جایی بکشمش پایین .

توی اشپزخونه عاشق اینه که از گاز بلند بشه و توی پذیرایی از مبل و میز و ................ هر چیزی که براش جالب باشه .چند روزی هست که اب رو یاد گرفته و مدام به شیر اشپزخونه اشاره میکنه و بااون لفظ شیرین کودکانه میگه ااااپپپ. هر وقت که شیر میخواد میره سمت شیشه شیر و با ناله بهش اشاره میکنه .البته به غیر از اب گفتن کلی غرغر دیگه هم میکنه که ما نمی فهمیم .مثل کفتر بق بقووووووو میکنه

این ماه که برای چکاب بردیمش 100 گرم بیشتر وزن نگرفته بود و همش به خاطر اون ویروس لعنتی بود که گرفت و لاغرش کرد .در ضمن باید بگم انقدر گریه کرد که نذاشت دکتر قدش رو بگیره .....

اقا پرهام مامانی نزدیکه عید و من یه عـــالمه کار دارم و دیگه فکر نکنم بتونم وبلاگت رو اپ کنم .انشالله نوشته بعدی رو توی روز تولدت می نویسم .

قربونت برم شیطونک بانمک مامان

[ شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ سمیه ]

پنج شنبه از ساعت 4 صبح  شروع کرد به گریه و ناله کردن بلند شدم و بغلش کردم بهش شربت دل درد دادم و ارومش کردم تا بخوابه چیزی نگذشته بود که دوباره صدای گریه اش بلند شد تا ساعت 8 صبح همینجوری بود هی میخوابید و بلند میشد دیگه از اون موقع نخوابید وبیدار باش کامل شد .

نمیدونم چی میشد که یک دفعه در اوج ساکتی شروع می کرد به جیغ زدن و گریه کردن گریه

اعصابم بهم ریخته بود اصلا نمی تونستم بفهمم که چه مشکلی داره تا حالا سابقه نداشت که اینجوری گریه کنه . هر چی به سمت بعدازظهر می رفت بیحالتر  و نق نقو تر میشدتو تب داشت می سوخت .اصلا نمیخوابید و تا میومد که چشماش گرم خواب بشه گریه رو شروع می کرد و از خواب میپرید .دیگه نتونستم تحمل کنم پرهام داشت اذیت میشد تا قبل از اینکه عباس بیاد حاضرش کردم و رفتم دکتر ..

دکتر یه سری سوال پرسید و گفت علائم خاصی نداره که بخوام دارو بدم الانم تب نداره اما اگر تب کرد  بهش قطره بده اگر هم تا شنبه تبش قطع نشد و حالش بدتر شد بیا که ازمایش خون ازش بگیریم و بفهمیم که مشکلش چیه .اومدم به سمت خونه تمام مدت تو ماشین گریه کرد تا از حال رفت و خوابید ..خواب

تا ساعت 11 شب کارمون شده بود که پرهام رو ساکت کنیم و اونم هیییییی گریه کنه

دیگه ترسیده بودم که نکنه یه چیزی باشهنگران و دکتر نفهمیده سریع با عباس حاضر شدیم و رفتیم به سمت بیمارستان علی اصغر ...

رسیدیم و نوبت گرفتیم ..رفتیم تا دکتر معاینه اش کنه امااااااااااااا این گریه ها نمی ذاشت که دکتر بفهمه مشکلش چیه دو تا دکتر اومدن بالای سرش و کلی بهش ور رفتن اما هیچ علائمی پیدا نکردن .خودشون مونده بودن مشکل از کجا میتونه باشه ؟

دکتر گفت براش یه سرم  می نویسم و یه چند تا ازمایش سریع انجام بدیم ببینیم که چیزی پیدا میکنیم یا نه ...

من دیگه داشتم دیوونه میشدم . پرهام رو پرستار برد توی اتاق و شروع کرد به ازمایش گرفتن .اولین جیغ پرهام که بلند شد من هم این ور زدم زیر گریه گریه.بچه ام داشت بال بال میزد .یه نیم ساعتی گذشت و پرهام همین جوری داشت گریه می کرد نمی دونستم دارن با پرهام من چیکار میکنن ، پرستار اومد عباس رو برد تو اتاق  و پرهام همچنان گریه می کرد. فقط دیدم که سه نفری پرهام رو گرفتن و .....

چند دقیقه بعد من رو صدا زدن که برم تو اتاق و پرهام رو بغل کنم ....الهی بمیرم براش تمام دست و پاهاش رو سیاه و کبود کرده بودن اما نتونسته بودن سرم وصل کنن .پرهام چسبیده بود به من و بغض کرده بود .ازبس گریه کرده بود دیگه صداش در نمیومد...پرستار گفت خودت بیا نگه دارش شاید بتونیم اما بازم نتونستن هیچ کاری کنن. ( اخه اقا پرهام ما خیلـــــــــــی قویه و برای پرستار ها 4 تا انژیوکت کج کرده بود )  گفتن برو بیرون ساکتش کن دوباره امتحان می کنیم .دلم میخواست خفه اشون کنم که نمیتونستن  یه سرم وصل کنن و پرهام من رو داغون کرده بودن

بیرون توی بغلم شیر خورد و خوابید .رنگ و روش پریده بود و مثل گچ سفید شده بود

پرستار اومد گفت بیا تا خوابه سرمش رو وصل کنیم  گفتم اگر خودت رو اینجا  تکه تکه کنی نمیذارم .پدر بچه ام رو در اوردی

ساعت 3 ازمایش خونش حاضر شد و دکتر دید .خدا رو شکر مشکلی توی خونش نبود .دکتر دیگه مونده بود برای چی انقدر این بچه بیحاله !!

گفت بذار سرمش رو وصل کنن تا ببینیم چی میشه .گفتم اجازه نمیدم همین جوری سوراخ سوراخش کردن ...اونا هم گفتن اگر می خوای ببریش باید رضایت بدی و بری

قبول کردم و برگه رو امضا کردم  .ساعت 5 صبح با پرهام بیحال  از بیمارستان اومدیم خونه .

خدا رو شکر پرهام خیلی الان بهتره .اما برای همه جای سواله که اخر این اقا پرهام شیطون ما چه مشکلی داشت که اون جوری گریه می کرد

[ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سمیه ]

خب باید بگم که پرهام من چند روز پیش وارد یازده ماهگی شد .

بهاربیست                   www.bahar22.com

 

خیلی شیطون و بانمک شده  هر روز یه کار جدیدی انجام میده و یه حرکتی میکنه که همه کلی ذوق میکنیم

باید بگم هنوز راه نمیره و به همون سینه خیز رفتن اکتفا کرده مثل اینکه براش این کار راحت تره ..فقط روز به روز  سینه خیز رفتنش رو تندتر میکنه .بعضی وقتا که داره یه خرابکاری میکنه باید مثل جت برم سمتش وگرنه تا قبل اینکه من برسم کارش رو کرده .چند روزیه که به حالت چهار دست و پا میشینه اما تا یه قدم مورچه ای میاد جلو دوباره میوفته رو شکم و به سینه خیز رفتن ادامه میده ( ای پرهام خان تنبل )

جدیدا یاد گرفته و فهمیده که اگر بتونه دستش رو به جایی محکم کنه میتونه رو پاهاش بلند بشه . کافیه من برم تو اشپزخونه پای ظرف شویی سریع خودش رو میرسونه و اویزون پاهام میشه بعد هم با کلی زور زدن بلند میشه و سفت من رو می چسبه

من بیچاره هم باید کارم رو بیخیال بشم و بیام با اقا بازی کنم . چند روز پیش دیدم صداش نمیاد همینکه اومدم  ببینم کجاست ؟؟؟؟ دیدم که دستش رو گرفته به لبه ی مبل و بلند شده اگر ندیده بودمش و نرفته بودم سمتش اقا پسر شیطون ما با سر میخورد به میز .... حالا بیا و ساکتش کن ...( ای پسر بلا اخه وقتی کسی پیشت نیست که نباید از این کارای خطرناک بکنی )

خلاصه باید بگم که از این کار خیلی خوشش اومده و تا دستش به جایی برسه از رو زمین خودش رو بلند میکنه ...کارم در اومده دیگه تمام وقت باید مواظب باشم که اقا پسر دست گل جدید به اب نده ..

خیلی خیلی باهوشه و حواس جمع ، به محض اینکه کاری بکنی سعی میکنه همون کار رو تکرار کنه و با سر و صداهاش میخواد که دوباره اون کار رو انجام بدی تا خودش هم دوباره تکرار کنه

هر چیزی رو که میخواد  با اشاره نشون میده و تا همون رو بهش ندی ول کن ماجرا نیست . تا بهش میگی پرهام لا لا  هر جا که باشه خودش رو لوس میکنه و سرش رو میذاره زمین می خوابه ( عاشق کاراتم عزیز مامان )

بهاربیست                   www.bahar22.com

 

خدا رو شکر پرهام مامانی همه چیزش نرماله و هیچ مشکلی نداره تو این ماه وزنش 10200 و قدش هم 80  بود . عاشق اینه که بره تو اتاقش و بااسباب بازی هاش حرف بزنه .خوش به حال بچه ها چه عالمی دارن برای خودشون ....

خب باید بگم هنوز اون دو تا دندون بالاش کامل در نیومده که دو تا دندون کوچولوی دیگه هم بغلش اومده بیرون !!!

خیلی غافلگیرمون کرد .چون اصلا فکر نمی کردیم که به این سرعت دندونش دربیاد.. از وقتی دندون های بالاش دراومده چنان دست من رو گاز می گیره که تمام دست و بالم کبودههههههه

پسر مامان باید بگم که خیلی خوشحالم که داری روز به روز بزرگتر و فهیمتر میشی و کارای جدید انجام میدی و باید بگم که دلم برای هر روزی که میگذره خیــــلی تنگ میشه

Visionner l'image

 

پرهام خان در حال شیطنت

Visionner l'image

 

پرهام درحال لالا کردن

Visionner l'image

 

پرهام اقا میخواد لاغر بشه داره تردمیل میزنه

Visionner l'image

[ شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سمیه ]

جمعه  پیش یعنی 17 دی ماه عباس ( همسری ) برای من و پرهام بلیط گرفته بود که بریم سنندج پیش خواهرم تا خودش هم کارهاش رو انجام بده و آخر هفته بیاد پیشمون .خودش برای کار چهارشنبه شب رفته بود بابل و قرار شد که روز جمعه تا ساعت 2 خودش رو برسونه تهرون که ما رو ببره فرودگاه ...

از صبح منتظرش بودم و مدام زنگ میزدم که ببینم کجاست تا اینکه ساعت شد 2:30 و عباس نرسید . بهم زنگ زد و گفت تو برو فرودگاه من از این ور خودم رو میرسونم تا ببینمتون...

منم سریع همراه بابام و مامانم راه افتادم به سمت فرودگاه .بارم رو تحویل دادم و بلیطم رو گرفتم و سریع رفتم به سمت ورودی مخصوص پرواز .همون موقع عباس زنگ زد و گفت کجایی؟ من تو اتوبان دارم میام ..اما دیر شده بود  و من داشتم میرفتم که سوار بشم بهش گفتم نمی خواد خودت رو اذیت کنی و بیای ما داریم سوار میشیم ، تا این رو گفتم اعصابش ریخت بهم و گریه کرد منم سریع تلفن رو قطع کردم و از مامانم اینا خداحافظی کردم و رفتم . همین که سوار اتوبوس شدم که حرکت کنه به سمت هواپیما .......... نتونستم خودم رو کنترل کنم و زدم زیر گریـــــه

اصلا دست خودم نبود .دلم می خواست قبل رفتن حتما شوشو رو ببینم اماااااااااااا نشد .اشک های من همین جوری سرازیر بود و مردم داشتن نگاهم میکردن ...هر جوری بود خودم رو کنترل کردم و اشکهام رو پاک کردم ولی باز اشک توی چشمام جمع میشد و .......

اعصابم خیلی بهم ریخته بود و این اتوبوس نمیرسید پای پرواز دیگه داشتم کلافه میشدم از بس تو این فرودگاه چرخیدیم ..بالاخره اتوبوس رسید و رفتیم برای سوار شدن ، بعد از جابه جا شدن مهماندار اومد و پرهام خان شیطون رو با یه کمربند مخصوص به من بست که نیوفته

واااااااااااااااای فکر کنید پرهام رو تو اون گرما به من وصل کرده بودن و  اونم هیییییی ورجه وورجه می کرد ، دیگه کلافه ام کرده بودکلافه از بس که نق نق کرد و گریه کرد  با هیچی ساکت نمی شد کل این 50 دقیقه پرواز اقا پرهام کاملا ما رو ..... کرد .خیلی کلافه کننده بود تا اینکه پرواز اماده فرود شد و در عرض چند دقیقه تو فرودگاه سنندج نشست .

به محض اینکه پیاده شدم خواهری رو دیدم و یه خرده اعصابم اروم شد .

اون چند روز تا اومدن همسری خیلی بهم سخت گذشت و هر دفعه که باهاش صحبت میکردم گریه می کردم  من این ور تلفن و همسری هم اون ور ....بالاخره  چهارشنبه ظهر همسری با اون هوای بد و جاده های یخ زده  خودش رو رسوند .اون موقعی که دیدمش انگار دنیا رو بهم دادن

پنج شنبه صبح تصمیم گرفتیم که بریم مریوان ساعت 10  راه افتادیم و حدود سه ساعتی تو راه بودیم تا برسیم  .اول رفتیم دریاچه زریبار و بعد هم نهار خوردیم و رفتیم تو شهر تا خرید کنیم .البته باید بگم به خرید که درست و حسابی نرسیدیم چون ساعت 6 مغازه هاشون بستن !!!!

ما هم راه افتادیم به سمت سنندج ....

جمعه رو با هم بودیم و قرار شد شنبه صبح ساعت 8 راه بیوفتیم .امااااااااااا وقتی بلند شدیم دیدیم همه جا سفید شده و برف حدود بیست سانت نشسته ... مونده بودیم که چیکار بکنیم .از یه طرف می ترسیدیم بیایم و تو جاده بمونیم  از یه طرف هم می گفتیم اگر بمونیم و برف بیشتر بشه حالا حالاهاااااااااااااا موندگاریم .بالاخره تا ساعت 12 صبر کردیم و دل رو زدیم به دریا و  راه افتادیم .از موقعی که راه افتادیم تا وقتی که برسیم تهرون فقط برف دیدیم و مه و جاده لغزنده .......خیلی وحشتناک بود مه به شدتی بود که اصلا ماشین جلویی رو نمی دیدیم  کل این مسیر رو با سرعت 10 تا 20 کیلومتر می تونستیم بیایم .به حدی برف میومد و هوا سرد بود که جاده شده بود مثل ایینه . تا حالا  اینجور مسافرتی نرفته بودم

از سرما توی ماشین داشتم  یخ می زدم .تمام بدنه ماشین شده بود یخ ..

خیلیییییییی بد بود تمام راه همراه بود با دلشوره و ترس لیز خوردن و سقوط به ته دره ...

بالاخره به خواست خدا صحیح و سالم رسیدیم تهرون و خدا رو کلی شکر کردیم . البته این رو هم بگم که مادر و پدر هر دوتا ییمون  تا ما برسیم جونشون به لبشون رسیده بود ..

اما جای همگی خالییی کلیییییی برف دیدیم از روزی که رفتیم تا روزی که برگردیم

خب این هم خاطره این سفر پر مخاطره .....

اینم چند تا عکس از این سفر

 

ما سه نفر در گردنه صلوات اباد

Visionner l'image

 پرهام اینجا اولین برف رو میدید و اصلا خوشش نمیومد

Visionner l'image

 

اینم دریاچه زریبار (مریوان)

 

Visionner l'image

[ یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩ ] [ ۸:۱۱ ‎ب.ظ ] [ سمیه ]

چند روزی بود که پرهام خیلی نق نقو شده بود و بهونه می گرفت .گریه

گاهی اوقات تب می کرد و خیلی اذیت می کرد.چند روز اول نفهمیدم برای چیه ، به خودم گفتم حتما داره دوباره سرما میخوره و کارم در میاد.اماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

امروز فهمیدم که همه ی این بهونه گیریها و گریه ها برای اون دو تا دندون کوچولوش بوده که  در اومده .

خب اقا پرهام مامانی این دو تا دندون خوشگلت هم در 9 ماه و 11 روزگی در اومد عزیز دلم .تبریک میگم پسر قشنگم لبخند

[ چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ سمیه ]

امروز نهم دی ماه .پرهام من 5 روز پیش وارد ده ماهگی شد .روزها داره به سرعت میگذره و پسرکم بزرگ میشه و هر روز یه کار جدیدی انجام میده .چند روز پیش داشتم اتاقش رو مرتب میکردم و لباسهایی رو که از نورادی کوچیکش شده بود و گذاشته بودم تو کشو جمع میکردم .وقتی لباس ها رو می دیدم فهمیدم  که انقدر پرهام زود بزرگ شده  و با دیدن اونا کلی ذوق می کردم و دونه دونه بوسشون میکردم.ماچ

پرهام عزیز من خیلی شیطون و بازیگوش شده .از هشت ماهگی سینه خیز رفتن رو شروع کرد .اوایل خیلی به زحمت می رفت جلو  اما چند روز بعد پیشرفت کرد و روز به روز حرکتش رو تند تر کرد .

از روزی که سینه خیز میره تمام زندگیم رو به هم میریزه  واااااای به روز یکه کامل راه بیوفته.

هرچی جلوی دستش باشه برمی داره و میکنه تو دهن غافل بشی یه چیزی تو سر و کله اش میندازه .یه دم به این ور و اون ور سرک می کشه از اتاق و اشپزخونه گرفته تا تو حموم و... خدانکنه در حموم باز باشه تا غافل بشی وسط حمومه .عاشق حموم و اب بازی کردنه وقتی میذارمش تو وان حمومش شروع میکنه به اب بازی و شلپ شولوپ راه میندازه .فکر میکنه میتونه ابی رو که از شیر میاد بگیره به خاطر همین مدام دستش رو میبره جلو تا اب رو بگیره .چند وقتی هست که دس دسی رو یاد گرفته  تا میگیم پرهام هورااااااااااااا یا افرین پرهـــام شروع میکنه به دست زدن و ذوق کردن

کافیه صدای آهنگ بشنوه حلا می خواد شش و هشت باشه یا نوحه فرقی نمیکنه شروع میکنه به عقب جلو کردن خودش و دست زدن .اگر هم در حال سینه خیز رفتن باشه سرش رو تکون میده و میگه ا ا ا ا ......

عاشق بازی کردنه اما نه با اسباب بازی بلکه با قابلمه و کفگیر ملاقه .تا سفره میندازم ذوق می کنه و با سرعت میاد سمت قابلمه که هر چی توشه بریزه بیرون و خودش رو چرب و چیلی کنه ..بعدم تا میگم پرهاااااااااااااام!! زیر چشمی یه نیم نگاهی میکنه و میخنده قهقههو دوباره به خرابکاریش ادامه میده .د د رو که خیلی وقت پیش یاد گرفت این ماه هم  م م ... ب ب  رو  بعضی وقتا میگه . خیلی وقت ها تا ازش غافل میشم می بینم رفته سراغ چیزی و داره خرابکاری می کنه تا بلند میگم پرهام هر چی دستشه میندازه و میخنده و در میره .

هر وقت یه خرابکاری جدید میکنه من رو نگاه میکنه و انگشتش رو  میکنه تو دهنش و مثل ادم های متعجب نگاهم میکنه تعجب.خیلی بهم وابسته شده و دوست داره که همش پیشش باشم (یعنی کار و زندگی تعطیل)

موقعی که می خوام خوابش کنم کلی برای خودش غرغر میکنه .انقدر د د د  دد میکنه تا خواب بره .دوست داره شیر رو بریزه ته حلقش و شروع کنه به قرقره کردن .با اون دو تا دندون موشی و کوچولوش تمام دست و بال هر کسی رو که بغلش باشه تکه تکه میکنه (واااای به حالمون اگه دو تا دندون بالاش هم در بیاد )

اوایل وقتی میشوندیمش چون نمی تونست حرکت کنه  کلی غر میزد که بخوابونیمش تا سینه خیز بره اما الان یاد گرفته که چطور اروم اروم از حالت نشسته دراز بکشه و به شیطنت ادامه بده .همین که میشونمش هنوز یه قدم ازش دور نشدم که میبینم داره پشت سرم سینه خیز میاد .

دلش می خواد دستش رو به هر چیزی که میتونه بگیره و ازش بره بالا

وقتی هم که  موفق میشه انقدر هه هه هه میکنه که انگار قله اورست رو فتح کرده همش باید مواظبش باشم که با این کاراش زمین نخوره ..

هر وقت می خواد بغل کسی بره دستش رو به سمتش بلند میکنه و انگشت های کوچیکش رو باز و بسته میکنه تا اون رو بغل کنن .

معنی بیا رو خوب میفهمه ؛ تا میگی پرهام بگو بابایی ، مامانی و... بیا ،سریع دستش رو میاره بالا و انگشت هاش رو حرکت میده ( عاشق حرکت دستشم .انگشت شصت و سبابه اش رو بهم میچسبونه و اون سه تا انگشت دیگه رو باز و بسته میکنه )

امروز که دارم این شیرین کاری ها و شیطنت هاش رو مینویسم یه کار جدید یاد گرفته .تا میگی پرهام بای بای شروع میکنه به تکون دادن دستش به حالت خداحافظی ( کلی ذوق کرده که این کار جدید رو بلده )البته باید بگم من بیشتر از اون ذوق  کردم ......

از لحظه ای که خداحافظی رو یاد گرفته پدرم رو در اورده  همش میخواد که من نگاهش کنم و اون خداحافظی کنه .

امروز به خودم گفتم ببین عمرت چه جوری داره میگذره ..! پارسال این موقع دلت میخواست زودتر نه ماه تموم بشه و پسری رو ببینی که چه شکلیه ، الانم نه ماه از اون روز انتظار گذشته و پسری تو ی بغلته و کلی شیرین کاری و خرابکاری برات میکنه و تو همسری هم یه عالمـــــــــــه برای این لحظه های شیرین ذ.وق میکنید و خدا رو روزی هزاااااااااااااااااااار مرتبه به خاطر داشتن این هدیه سالم و دوست داشتنی شکر میکنید.

خدایااااا بازم به خاطر این نعمت سالم و زیبا شکرگذارم و ازت می خوام که اولا این نعمت رو به همه بنده هات عطا کنی و بعد هم خودت محافظ و نگه دارشون باشی .

امــیـــــــن  یا رب العالمین

اینم چند تا عکس از اقا پرهام گل و مامانی

Visionner l'image

 

شب تولد من رفته بود تو جعبه کیک و کلی ذوق زده شده بود Visionner l'image

 

اینجا همه بهش خندیدن اونم این شکلی شد Visionner l'image

 

از سرما دهنش باز مونده Visionner l'image

 

مثل گربه عاشق کاموا بازیه Visionner l'image

 پرهام خان در حال اواز خوانی .. Visionner l'image

 

اینم از سقا کوچولوی من تو روز عاشورا Visionner l'image

[ پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩ ] [ ٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ سمیه ]

سلام گل پسر مامانی

حال و احوال چطوره ؟

امروز هفت ماهه شدی پسرم   

.البته این ماه با ماههای دیگه خیلی فرق میکنه اخه شما دو روزه که دندون در اوردی و کلی برای خودت بزرگ شدی گلم .عاشق اون دو تا دندون کوچولوی سفید و تیزتم .

باید بگم که  خیلــــــــــــی شیطونـــــــــی از همین الان همه رو عاصی کردی .چند وقته که یاد گرفتی بگی دَدَ

دَدَ.با همین یه کلمه خیلی ناچیز من و بابایی رو بیچاره کردی   

صبح ها خیلی زود از خواب بلند میشی و تا بابایی لباس میپوشه که بره سر کار  اون دست های کوچولوت رو سمتش بلند میکنی و شروع میکنی به دَدَ دَدَ کردن .خدا نکنه من مانتو بپوشم و من رو ببینی ، دیگه ول کن ما نیستی انقدر دَدَ میگی که نمیفهمم چه جوری حاضرت کنم و ببرمت بیرون

البته باید بگم که وقتی هم میریم بیرون خیلی زود خسته میشی و شروع میکنی به غر زدن .با اینکه خیلی پسملی بدی میشی اما خیلییییی دوستت دارم اقا پــــرهـــام گل .

دیشب با ،بابایی بردیمت پیش اقا دکتر برای چکاب قد  وزنت ،خدا رو شکر همه چیز خوب بود .وزنت شده بود 8800 و قدت 72 سانت .اقا دکتر کلی من رو تشویق کرد که تونستم تو این ماه 700 گرم وزنت رو زیاد کنم .

اخه اقا دکتر نمید.ونه شما چقدر شمکو هستی و همه چیز میخوری .اقا دکتر بهت گفت خیلی فوضولیی ، اخه گیر داده بودی به ساعتش و دستش رو محکم گرفته بودی .خب باید بگم که شما هنوز تنبلی و نمیتونی سینه خیز بری فقط روی زمین دور خودت میچرخی و تو روروئک راه میری .امان از این روروئک که باهاش ما رو بیچاره کردی

تا یه چیزی میبینی همچین سرعت می گیری و میری سراغش که بیا و ببین .مرتب باید دنبالت باشم که یه خرابکاری جدید نکنی .عاشق تلفن و کنترل تلویزیونی

نمیدونم چرا ولی همش دوست داری اینا رو بکنی تو دهنت

در کل باید بگم که خیلی بازیگوش و بلا شدی 

خب پرهام گل مامان باید بگم که من و بابایی همچنان در خدمتیم

اینم چند تا عکس تا بقیه رو سر وقت بذارم









Photo hérbergée par zimagez.com Photo hérbergée par zimagez.com Photo hérbergée par zimagez.com Photo hérbergée par zimagez.com Photo hérbergée par zimagez.com Photo hérbergée par zimagez.com

Photo hérbergée par zimagez.com

[ پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ سمیه ]

سلام

بالاخره امروز عزمم رو جزم کردم تا بتونم دقیقا  در روزی که باید وبلاگم رو اپ کنم این کار رو انجام بدم .

امروز 4 مهر ماه 1389 گل پسر مامان ، تاج سر مامانی و قند عسلم وارد هفت ماهگی شد .

انگار همین دیروز بود که این پسر طلا تو دل من بود و من با اون ویارای عجیب و غریب سر می کردم    .

 

همه چیز به سرعت گذشت  و الان اون کوچولوی شیطون 6 ماهه شده . میدونم که تا چشم رو هم بذارم این روزها هم میگذره و اون برای خودش مردی میشه .

باید بگم که خیلی شیطونه و بازیگوش .چند وقتی هست که یاد گرفته غلت بخوره و بچرخه

به محض اینکه می خوابونمش می چرخه و دمر میشه .انقدر دست و پا میزنه که من به جای اون دردم میاد .

تازگیا توی روروئک راه میره و همه چیز رو بهم میریزه .بعضی وقتا چنان تند میره که هیچی جلودارش نیست .تا یه چیز جدید میبینه سریع به سمتش خیز بر میداره و با سرعت میره که برش داره .  

جدیدا جیغ های بنفشی میکشه که بیا و ببین تو مغز ادم سوت میکشه

خدا رو شکر همه چیزش خوبه .وزنش 8100 و قدش 71 .

خیلی خوب غذا میخوره .عاشق سوپه .چنان با ولع میخوره که منم هوس میکنم غذا بخورم.

در کل باید بگم که این ووروجک حسابی داره اذیت میکنه و اتیش میسوزونه .

گل پسر مامان من و بابایی با تمام وجود دوستت داریم و تا اخر عمر در خدمتیم.









[ یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ سمیه ]

سلام گل مامان ..

حالت چطوره ؟ خوبی شیطونکم ؟  

دیروز یعنی چهارم شهریور ماه تو عزیز و نفس مامانی وارد شش ماهگی شدی .

همه چیز داره به سرعت برق و باد میگذره .خیلی زود داری بزرگ میشی و ما نمیفهمیم که این روزهای شیرین با وجود تو چه جوری میگذره ..

هر روز که میگذره با کارهای شیرین و بامزه ات خودت رو تو دل ما بیشتر جا میکنی ...

باید بگم که شما گل پسر من خیلی خیلی مغروری ... اخه ما هر وقت که قلقلکت میدیم دستت رو تا مچ میکنی تو دهن که نخندی و ما برات ذوق نکنیم .دیگه چی بشه که شما نتونی تحمل کنی و برامون غش غش با صدای بلند بخندی   .

تازگی ها به هر چیز بامزه و جدیدی میخندی و ذوق میکنی   .هر صدایی که میشنوی از روی کنجکاوی زیاد سریع به سمتش بر می گردی .

مدام به اطراف می چرخی و خودت رو دمر میکنی . خیلی تلاش میکنی که به جلو حرکت کنی اما چون نمی تونی سریع شروع میکنی به غرغر کردن و جیغ کشیدن ..

تازگیا خیلی شکمو شدی تا سفره غذا می بینی کلی دست و پا میزنی که بری تو سفره .عاشق نونی و با ملچ و مولوچ نون میخوری   .  هر غذایی هم که بهت میدیم میخوری و دنبال بقیه اش می گردی .این رو هم باید بگم که خدا اون روز رو نیاره که غذا رو بهت ندیم خونه رو میذاری رو سرت و جیغ میکشی

راستی مامانی باید بگم که شما جدیدا غریبی میکنی و بغل همه نمیری ، تازه اگر من یه چند ساعتی پیشت نباشم و بعد از اون من رو ببینی باهام قهر میکنی

انقدر باید بغلت کنم و نازت رو  بکشم تا شاید یه نیم نگاهی بهم بکنی و روت رو از من بر نگردونی .در کل باید بگم که خیلی شیطون بلایی

پرهام گلم عاشقتم مامانی ...

 

www.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COM

   







[ شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ سمیه ]

پرهام من سه ماهه شد .....

چند روز پیش یعنی 4 تیر ماه گل پسر مامان وارد 4 ماهگی شد .اصلا باورم نمیشه روزها مثل برق و باد میگذره  انقدر تند میگذره که  باورم نمیشه همین کوچولویی که الان سه ماهشه  پارسال این موقع برای به دست اوردنش چقدر سختی کشیدم ، انگار دیروز بود که ماههای اخر رو میگذروندم و انتظار دیدنش رو میکشیدم ..

از این حرف ها که بگذریم باید بگم که این عشق مامانی یه جورایی من رو بیچاره کرده .خیلی کم خوابه و اذیت میکنه .دوست داره تمام مدت باهاش حرف بزنی و بازی کنی .ولی من عاشق همین شیطونیاشم .

عاشق دست خوردنشم ،همچین این دست ها رو میخوره انگار که از ده سال قحطی برگشته ،چنان سر و صدایی راه میندازه که بیا  و ببین .خیلی کنجکاو(البته منظورم بسیار فوضولهههههههههههههههه) دوست داره همش بغل باشه و راه بره تا بتونه همه چیز رو خوب ببینه .هر وقت توی بغل میشونیش یه دم دست و پا میزنه نمیدونم کجا میخواد بره. یکی نیست بهش بگه اخه کوچولوی مامانی برای این کارها هنوز  زوده ..

انقدر دست و پا میزنه که من به جاش خسته میشم .عاشق اینه که رو هوا نگهش داری تا شروع کنه به دست و پا زدن .وقتی باهاش حرف میزنیم از ته دل میخنده و از خودش صدا در میاره ، انگار که اونم میخواد جواب ماها رو بده امااااااااااااا امان از اون لحظه ای که به خاطر حرف نزدن عصبانی بشه .در کل بگم که خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی شیطونه ...

هر وقت از دست گریه هاش خسته میشم با اولین بوسه همه چیز یادم میره انگار نه انگار که کلی اذیتم کرده .خدا رو شکر چند روز پیش که برای چکاب بردمش همه چیزش خوب بود وزنش 6 کیلو وقدش 63 سانت بود.

پرهام مامان میخوام بدونی که من و بابایی عاشقتیم ، عاشق اون صداهایی که از خودت در میاری ، دست خوردنات ،ورجه وورجه هات ،نگاهات و حتی عااااااشق اون گریه هایی که امون ما رو میبره

عاشقتیم و با تمام وجـــــــــــــــــــــــــــــــود دوستت داریم.

[ پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ سمیه ]

چهارشنبه صبح 4 فروردین سالروز ولادت امام حسن عسگری ساعت 6 باید میرفتم بیمارستان تا پسر گلم رو به دنیا بیارم .شب از استرس خوابم نمی برد یه حال عجیب و غریبی داشتم اخه قرار بود من و پرهام گلم بعد از نه ماه انتظار شیرین صبح از هم جدا بشیم

از یه طرف دلم میخواست هر چی رودتر ببینمش از یه طرف هم دلم نمی خواست بیاد بیرون اخه دلم برای لگداش تنگ میشد.لحظه های شیرینی بود وقتی که با تمام قدرت بهم لگد میزد

بالاخره ساعت پنج و نیم شد و شروع کردم به حاضر شدن مامانم من و از زیر اینه قران رد کرد و همراه با شوشو و خواهرم و مامی راه افتادیم به سمت بیمارستان .

تو راه سوره های کوچیک قران رو میخوندم .ساعت 6 رسیدیم جلوی بیمارستان مصطفی خمینی

رفتیم داخل و کارای پذیرش رو انجام دادیم .نفر اول بودم که برای اتاق عمل حاضر شدم .دکترم قرار بود برای ساعت 9 عملم کنه .تو اتاق انتظار بودم که دونه دونه مادرا میومدن و حاضر میشدن .اتاق عمل کارش رو شروع کرد .اما به جای من بقیه میرفتن تو اتاق اولش نمیدونستم چه خبره چرا اونا دارن اول میرن ولی بعد فهمیدم که دکترم دیر میاد و به جای ساعت 9 ساعت 12 قراره بیاد هر ثانیه که می گذشت دلهره ام بیشتر می شد دلم می خواست زودتر از این وضع در بیام خیلی لحظه های بدی بود بالاخره ساعت شد 12 و مسئول اتاق عمل اومد و من و صدا کرد پاهام می لرزید وقتی اومدم بیرون و شوشو رو دیدم اشک تو چشمام حلقه زده بود بغض گلوم رو گرفته بود نمیتونستم ازش خداحافظی کنم .بدون اینکه تو صورتش نگاه کنم ازش خداحافظی کردم حتی نتونستم بهش بگم که برام دعا کن .

پاهام نای رفتن نداشت به زور رفتم رو تخت نشستم . مسئول بی هوشی اومد و کلی با هام حرف زد تا راضی شدم که بی حسی موضعی بشم .خیلی میترسیدم ولی بالاخره راضی شدم .دکترم رو بغل کردم تا مسئول بیهوشی امپول رو توی کمرم فرو کرد .چیزی طول نکشید که تمام بدنم بی حس شد به حدی که نمیتونستم روی تخت دراز بکشم .دکترا کارشون رو شروع کردن .اصلا نمیفهمیدم که دارن چیکار میکنن فقط گاهی اوقات یه تکونای کوچیکی رو حس میکردم که فکر کردم دارن جای عمل رو شستشو میدن.گذر زمان رو حس نمیکردم داشتم به حرفهای دکتر گوش می کردم که یه دفعه پرستار بخش بهم گفت فهمیدی پسر گلت دنیا اومد

با تعجب و یه بی حسی کامل به خاطر پایین اومدن فشارم گفتم نه !!!!!!!

سریع رفت و پرهام گلم رو اورد ...

خدای من چه حس خوبی .دیدن یه هدیه ناز الهی  بعد از نه ماه انتظار سخت و شیرین ......

همون لحظه اشک از چشمام جاری شد و برای تمام دوستای منتظرم دعا کردم .بالاخره کار دکترا تموم شد و من رو گذاشتن روی تخت برای بردن به بخش .

اومدم توی اتاق و همه اومدن پیشم برای ملاقات .وقتی که پرستار اومد تو گفتم کی بچه ام رو میارین پیشم ؟؟ گفت داریم لباساش رو تنش میکنیم تا یه ربع دیگه میاریمش ....

ولی نمی دونستم که چه اتفاقی افتاده ... همه خنده های تلخی روی لباشون بود ولی من نمیدونستم برای چیه .یه ربع شد نیم ساعت ، یک ساعت .....

بالاخره ساعت ملاقات تموم شد و همه رفتن اما از پرهام من خبری نبود .دلم داشت شور میزد پرستار اومد تو که باهام صحبت کنه .گفت پسرت یه کم حالش بد شده بردنش تو اتاق نوزادان تحت مراقبت .

بدترین لحظه ی زندگیم بود بعد از نه ماه انتظار با اینکه دنیا اومده بود نمیتونستم ببینمش .بازم به من نگفتن که دقیقا چی شده تا ساعت 12 شب که شوشو اومد و گفت داریم پرهام رو می بریم بیمارستان هدایت چون بخش N ICU مصطفی خمینی پر بود .شوشو از لحاظ روحی داغون بود ولی برای اینکه من چیزی نفهمم مدام لبخند می زد و می گفت که چیز خاصی نیست .فردا حالش خوب میشه و با هم میریم خونه ....

اما با این تفاسیر بازم حالم خوب نبود .می دونستم که اتفاق بدی افتاده و به من نمیگن تا خود صبح گریه کردم .فضای بدی بود همه بچه هاشون بغلشون بود و داشتن اونا رو ناز و نوازش میکردن اما من بچه ام توی بیمارستان هدایت بود و نمی دونستم که در چه حالیههههههههههه

فقط از خدا میخوام که برای هیچ مادری این روزا رو نیاره .خیلی سختهههههههههههههههههههه خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

صبح شد شوشو اومد و من رو ترخیص کرد امااا از پرهام مامان خبری نبود .از شوشو پرسیدم حالش چطوره ؟؟؟گفت : خوبه ولی باید یه چند روزی توی بیمارستان بمونه ....تازه اون موقع بود که بهم گفتن پرهام مشکل تنفسی داره و ریه سمت راستش کامل نبسته

دیگه داشتم دیوونه می شدم .نمیدونم خدا چرا با من این جوری می کرد .گفتم اخه خدایا این چه امتحانیه که داری از من میگیری ؟؟؟ ناشکری نمیکنم ولی به خدا منم ادمم خدا دیگه طاقت ندارم ........

اومدم خونه اما بدون بچه .خیلی روز بدی بود اما شب رو تا صبح با گریه گذروندم.صبح ساعت 11 با اون حال زارم حاضر شدم و اماده رفتن به بیمارستان شدم برای شیر دادن به پرهام.

رسیدم بیمارستان تمام بدنم میلرزید رفتم پشت در N ICU تا پسرم رو توی دستگاه دیدم زدم زیر گریه پاهام شل شده بود نمی تونستم خودم رو نگه دارم .بعد از حاضر شدن رفتم توی اتاق و بعد از سه روز پسرم رو گرفتم توی بغلم و زار زار گریه کردم .بهش شیر دادم و دوباره خوابوندمش توی دستگاه . همش میگفتم کاش می مردم و همچین روزی رو نمیدیدم.به دست و پاهاش سرم وصل بود و بی حال افتاده بود اونجا .پرستار گفت باید بمونی و مرتب بهش شیر بدی تا حالش خوب بشه اولش فکر کردم فقط تا صبح باید بمونم اما دکتر گفت دو سه روز باید اینجا بمونی .خیلی وضعیتم بد بود در هر صورت با اون بخیه ها موندم بیمارستان و همه چیز رو تحمل کردم .توی این سه روز هر دفعه که میرفتم تو اتاق بهش شیر بدم نصف عمرم کم میشد. شب اخر خیلی خوشحال بودم که قراره صبح  با پسرم برم خونه که پرستارا داشت شیفتشون عوض میشد موقعی که رسیدن بالای سر پرهام به هم گفتن این مشکل تاکی پنه داشته که بهتر شده اما به خاطر زردی باید بره توی دستگاه فوتوتراپی ....اون لحظه دنیا روی سرم خراب شد از اتاق با گریه اومدم بیرون و هوار میکشیدم که اخه چرا خدایااااااااااااااااا چراااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟ به حدی حالم بد شد که من رو با ویلچر بردن توی اتاق تا استراحت کنم .فقط دعا میکردم که  تا صبح حالش خوب بشه چون دیگه تحمل نداشتم فقط میگفتم خدایا کاش میمردم و مادر نمیشدم تا صبح کلی دعا خوندم ونذر و نیاز کردم که جواب ازمایشاش مشکلی نداشته باشه .صبح دکتر اومد و گفت که حالش کاملا خوب شده و مرخص میشه داشتم از خوشحالی بال در میاوردم فقط برای تمام مادرا دعا کردم که هر چی زودتر از این وضعیت نجات پیدا کنن .بالاخره این سه روز گذشت و من و پسر گلم باهم برگشتیم خونه .

 

اینم خاطره ی زایمان من که تلخی هاش بیشتر از شیرینیش بود ....اما با بغل کردن پسرم همه چیز از یادم میره ...

انشاالله که هیچ مادری این روزای بد رو توی زندگیش نبینه .

امیــــــــــــــــــن یا رب العالمین

[ سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ سمیه ]

سلام کوچولوی مامان

حالت چطوره ؟؟

روزها مثل برق و باد میگذره .... اصلا باورم نمیشه که تا دو روز دیگه نه ماه انتظار تموم میشه و من وبابایی میتونیم

صورت ماهت رو بببینیم

همه چیز خیلی زود گذشت جوری که اصلا تصورش رو نمیکردم .انگار همین دیروز بود که بعد از یکسال انتظار تو

قند عسل اومدی تو دل مامانی .....  

نه ماه با همه سختی ها و شیرینی هاش به سرعت رفت و من دارم ثانیه به ثانیه به لحظه دیدار و پایان انتظارشیرین  نزدیک میشم .

 

همش فکر وخیال میاد توی سرم خیلی میترسم.....تمام مدت با خودم فکر میکنم و میگم  یعنی من دارم مادر میشم؟؟؟؟؟

میتونم از عهده این مسئولیت بزرگ بر بیام؟؟؟

خدایــــــــــــــــــــــــــــــاااااااا کمکــــــــــم کن ..

این روزای اخر برام مثل سال میگذره ......فقط از خدا میخوام که این انتظار رو به خوبی تموم کنه و تو رو سالم به ما تحویل بده

 

منتظرتم پرهااااااااااااااااااااااااااااااااااام گلم









[ سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ سمیه ]

امروز دوم فروردین 89

امسال اخرین عید دو نفره رو با شوشو گرفتیم .خیلی خوب بود یه حس خیلی عالی داشتم

پارسال این موقع در انتظار داشتن بچه بودم اما امسال بهترین هدیه خدا رو موقع تحویل سال نو توی دلم داشتم

موقع تحویل سال برای تمام دوستای منتظرم از ته قلبم دعا کردم

از خدا برای  همه مردم  ارزوی خوشبختی و سلامتی میکنم .

[ سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ سمیه ]

سلام عزیز مامان عشق مامان

خوبی پرهام من تو دل مامانی بهت خوش میگذره ؟؟

باورم نمیشه که نه ماه داره تموم میشه اگه خدا بخواد دو سه هفته دیگه تو کوچولوی ناز رو تو بغلم میگیرم

بابایی که داره برای دیدنت لحظه شماری میکنه

هفته پیش برات یه جشن کوچولوی سیسمونی گرفتم و همه فامیل رو دعوت کردم .خیلی بهمون خوش گدشت

کلی بزن و برقص کردیم .منم همراه تو یه قر کوچولو دادم و کلی ذوق کردم

همه عاشق لباسا و وسایلت شدن کلی قربون صدقه ات رفتن و گفتن که وسیله هات خیلی با مزه ست

حالا هم برای یادگاری یه چند تا عکس سیسمونیت رو میذارم .امیدوارم که از سلیقه مامانی خوشت بیاد و با خوشی

از همشون استفاده کنی

پرهام جونم مامانی منتظرتیم ......

 

 

          

Photo hérbergée par zimagez.com Photo hérbergée par zimagez.com  Photo hérbergée par zimagez.com Photo hérbergée par zimagez.com

[ پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سمیه ]

سلام  قند عسل مامان

حالت خوبه پسر گلـــــم ،خوش میگذره تو دل مامانی ؟؟ داریم کم کم به لحظه دیدار نزدیک میشیم.

نمیدونی این روزای شیرین چقدر داره برام دیر میگذره .از همین الان میدونم که حسابی شیطونی .چون تمام مدت داری تو دل مامانی ورجه وورجه میکنی و یه لحظه اروم نمیشینی مخصوصا موقعی که میخوام استراحت کنم با اون پاهای کوچولوت حسابی لگد بارونم میکنی

تکون خوردنات بهم ارامش میده .میتونم قسم بخورم که بهترین لحظات زندیگیم همون وقتیه که تو عشق مامان داری تکون میخوری ...........

راستی ووروجک مامان چرا تا بابایی میخواد تکونات رو لمس کنه ناز میکنی و ساکت میشی ؟

نفسم ،  عشقم ، همه چیزم من و بابایی بعد از کلی کلنجار رفتن سر اسم شما گل پسر بالاخره سر چند تا اسم به تفاهم رسیدیم برای اینکه دیگه هیچ حرفی باقی نمونه تصمیم گرفتیم و اسم ها رو لای قران گذاشتیم .بعد هم من نیت کردم و قران رو باز کردم اسم قشنگت از لای سوره یاسین بیرون اومد .بعد هم کاغذ رو با بابایی باز کردیم و اسم شما قند عسل مامان شد

پرهـــــــــــام

امیدوارم که از اسمت خوشت بیاد .

من و بابایی بی صبرانه منتظر لحظه دیداریم ..................

 

 

[ یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸ ] [ ٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ سمیه ]

سلام عشق مامان ...

حالت خوبه ؟ توی دل مامانی بهت خوش میگذره ؟

دیشب رفتم پیش دکتر بعد از دیدن جواب ازمایشت من رو فرستاد اتاق معاینه برای شنیدن صدای قلبت .الهی که من قربون اون قلب کوچولوت برم که مثل صدای پیتیکو پیتیکوی اسب میزد .بابایی که از خنده غش کرده بود میگفت انگار یه لشکر با اسب داشتن میومدن .....اون قلب کوچولت 124تا  میزد .

بعد هم فشار و وزن من رو کنترل کرد .همه چیز خوب بود .برام یه سری دارو نوشت و یه سونوی سه بعدی که من بتونم شما ووروجک شیطون که مامانی و بابایی رو یک ماهه سر کار گذاشتی ببینم ......

از بس برای دیدنت عجله داشتم امروز صبح زود وقت گرفتم و رفتم سونوگرافی ..

اول از همه پاهای کوچولوت رو بهم نشون داد بعد هر کاری کرد که بتونه صورت قشنگت رو بهم نشون بده شما شیطون مامانی نذاشتی ....چون مثل ادمای خجالتی دو تا دست فسقلت رو گذاشته بودی رو صورتت ......امان از دست تو فینگیلی که همش ما رو سر کار میذاری ..  

خدا رو شکر همه چیزت خوب بود .وزنت 550 گرم و اندازه بقیه چیزا کاملا نرمال بود .....اماااااااااااااااااااااااااا رسیدیم سر جنسیتت که ببینیم چیه دل تو دلم نبود قلبم داشت از سینه میومد بیرون یه جورایی داشتم سکته میکردم .یه دفعه دکتر برگشت گفت مبارکــــــــــــــــه گل پسر

خیلی شوکه شده بودم اخه ماه قبل تو سونو دکتر بهم گفته بود دختر اما وقتی اون انتن کوچمولوت رو نشون داد دیدم بلــــــــــــــــــــــه شما یه اقا پسر خجالتی تشریف دارین .فقط اون لحظه تونستم خدا رو شکر کنم که سالمی

من و بابایی با تمام وجود منتظرت هستیم چشمک

 








[ دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٥:۱۱ ‎ب.ظ ] [ سمیه ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام باید بگم که بعد از یک سال انتظار گل پسرم به دنیا اومد.پرهام عزیز من این فرشته کوچولوی مهربون 4 فروردین 1389 ساعت 12:25 در بیمارستان مصطفی خمینی با وزن 3650 و قد 49 سانت پا به این کره خاکی نهاد.من و بابا عباس برای اون ارزوی بهترین ها رو داریم .سعی میکنم تمام خاطراتت رو اینجا ثبت کنم عزیزکم
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

جاوا اسكریپت

كد ماوس




جاوا اسكریپت